تبليغاتX
این نویسنده یک تخته‌اش کم است
 رشته ی طلائی

از شانس بدش هم همیشه پیدا می‌شد. معمولا این‌جور وقت‌ها نصفه نیمه رها می‌کرد اگر هم توی مهمانی گیر می‌افتاد، یکی دو قاشق به زور می‌خورد و دیگر لب به غذا نمی‌زد.

این را همه فامیل فهمیده بودند برای همین اگر غذایش را زیاد می‌آورد کسی به پر و پایش نمی‌پیچید که نخوردید آقا، بیشتر بخورید...

آن روز که قرار بود با همان کت و شلوار تازه که از دوستش قرض گرفته بود برود خانه‌شان، اصلا فکرش را هم نمی‌کرد دوباره مو ببیند.

آن هم یک رشته طلائی بلند که پیچیده بود کنار استکان کمر باریک دسته فلزی و می‌درخشید.

بعدا که مرد به این ماجراها فکر می‌کرد، تازه فهمید نه آن روز، نه روزهای قبل تر، حتی جرئت نکرده بود سرش را بلند کند و صاحبش را ببیند. صاحب همان موهای طلائی بلند را.

رفته بود ببیند بالاخره بعد از هفت بار خواستگاری، پدرش راضی می شود به دادن دخترک یا نه.

مو را که دیده بود توی دلش خندیده بود و با خودش گفته بود:"این چای حتما قند نمی‌خواد!" و چای را تا ته مزمزه کرده بود.

 

مرد حالا هنوز بعد از این‌ همه سال عاشق غذاهاییست که یک رشته طلائی تویش می‌درخشد.

صاحب موها هیچ وقت این را نفهمید.

حتی حالا که مرد موهایش  را شانه می‌کند.

 

 

|+| نوشته شده توسط مسیح در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  |
 سرزمین فرشته ها


روزی که مرد در خانه را باز کرد و دید یک فرشته ی برهنه جلوی در خانه اش ایستاده شوکه شد. این اتفاق در ان صبح سرد پاییزی برای خانواده های دیگری هم رخ داد. تمام فرشته ها یک حرف داشتند این که آمده اند بمانند. دلیل آمدنشان معلوم نبود اما خب کی اهمیت می داد؟ آن ها خیلی زود توی خانه ها جاگیر شدند. زندگی با یک فرشته خرجی برای آدم ها نداشت.آن ها نیازی به غذا لباس ماشین و قاعدتا رفع حاجت نداشتند و تازه به عنوان کمک در همه جا کاربرد داشتند. اما باید ذکر کرد که موجودات خیلی کنجکاوی بودند . فرشته های پیر دایم سرک می کشیدند توی انبار یا اشپزخانه و می خواستند کار با همه چیز را امتحان کنند.جوان ها هم هوس می کردند ماشین برانند برقصند و سر به سر دوربین های کنترل فروشگاه ها بگذارند گاهی اوقات هم یک دفعه غیبشان می زد و چند روز بعد مست و ملنگ پیداشان می شد. نتیجه این شد که آما ر ترافیک و تصادف ها بالا رفت، گاهی اجاق و آشپزخانه به گند کشیده می شد و حتی شیشه ها آن قدر برق می افتاد که نامریی جلوه می کرد و وقتی با سر می خوردی بهشان صدای خنده شان بالا می رفت.

فرشته ها سرعت زیادی در یادگیری داشتند. دقیق می شدند توی رفتار آدم و به راحتی تقلید می کردند. همیشه کسانی را می بینیم که بر خلاف قوانین عمل کنند اما مشکل اصلی با فرشته ها وقتی شروع شد که آن ها کم کم برای خودشان روی زمین گروه هایی تشکیل دادند. کاملا روشن بود که آن ها هیچ احتیاجی به هفت تیر و چاقو یا پول و طلا نداشتند اما نمی توان تصور کرد آن ها از غارت این جور چیز ها چه لذتی می بردند. مردم خیلی زود به وحشت افتادند این وسط اوضاع زن ها و بچه  ها از همه بدتر بود. فکرش را بکنید به محض این که اولین فرشته فهمید آزار آن ها چه لذتی دارد عرض چند روز چه اتفاقی افتاد؟ مردم بیچاره نمی دانستند این همه جنایت از کجا شروع شده و دایم از هر چیز غریبه ای حتی سایه ی خودشان فرار می کردند.

زن ها بدون شوهرشان جرئت نداشتند در خانه بمانند هر ان احتمال داشت یکی دست دور کمرت حلقه کند و ببوسدت و بعد پرواز کنان ازت دور شود در حالی که صدای قهقه اش بلند شده است.

دولت شرایط را اضطراری اعلام کرد و نیروهای پلیس توی خیابان ها دو برابر شدند اما چه می شد کرد وقتی حتی امکان نداشت آن ها را پشت میله ها نگه داشت  یا حتی به مچ دستشان دستبند زد. این جور وقت ها همه به فکر راه حل می افتند یک راه فرار! جاده ها فورا پر شدند از ماشین هایی که اسباب و اثاثیه ازشان سرریز می کرد. مردم به شهرهای کوچکتر و بعد به روستاها پناه بردند. شهر های بزرگ و زیبا تبدیل شده بودند به محل زندگی فرشته ها. اما داستان هم این جا به پایان نمی رسید نه تا روزی که مرد صبح زود در خانه ی روستاییش را باز کرد و دید یک فرشته ی برهنه جلوی در خانه اش ایستاده است.

 داستان روباه/ از سمت چپ این دیوار، "یک روباه" را ببینید.

|+| نوشته شده توسط مسیح در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  |
 





اکنون محراب جسم من


آماده عبادت عشق است

















|+| نوشته شده توسط مسیح در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  |
 مبدا تحول

وقتی می‌بردنم اتاق عمل خانمه یواشکی زیر گوشم گفت:"دختره یا پسر؟"

برگشتم بد نگاش کردم! "خانوم! چی می‌گی؟ من اومدم این‌جا دماغمو عمل کنما!"

"آها! گفتم هیچی معلوم نیست!"


"وای وقتی می‌بردنم اتاق عمل بهشون گفتم اگه الان بهم بگن زنده موندنت پنجاه پنجاست؛ من می‌رم تو، عمل می‌کنم!"

............................................

این‌ها افاضات دختر عمه گرامی بود. دیشب وسط مهمانی.

من یک ور ذهنم پیش "خداحافظ گاری کوپر" بود و یک ور ذهنم مثل آدمهای کودن هی با خودش تکرار می‌کرد:"من این‌جا چه کار می‌کنم؟!"

البته مهمانی آن‌قدر شلوغ بود که کسی نفهمد من کتاب دستم است.

دختر عمه "جان" ادامه می‌دهد!

"وای! اولین بار که با دماغ عمل شده رفتم تو خیابونو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم! فریدون باهام بود! گفتم فری داره سرم گیج می‌ره دستتو بده من..."

"راستی مسی، شنیدم تو هم می‌خوای دماغتو عمل کنی. خیلی باحاله! عمل کن!"

 

یک لحظه احساس می‌کنم همه نگاه‌ها ریخت روی سرم. یواشکی کتابم را کنارم قایم می‌کنم و بریده بریده می‌گویم :"بله، البته عمل من فقط زیبایی نیست. چنتا مشکل دیگه هم هست که دکتر گفته به ناچار زیبایی هم باید باشه."

"دیوونه! چه فرقی می‌کنه! واای! ماه می‌شیا!"

.......................................................

هیچ چیز نمی‌گویم. قیافه ‌اش را  قبل از عمل جراحی دیگر نمی‌توانم به یاد بیاورم. یادم هست زیبایی بی‌نظیر و چهره دخترانه‌ایی داشت زیر این آرایش ‌های غلیظ.

خب، بالاخره آدمی‌زاد است دیگر. امثال ناصرخسرو و سنایی و... با یک خواب و یک سفر متحول می‌شدند توی قرن ما مردم با دماغ و شوهر و دانشگاه رنگ عوض می‌کنند!

|+| نوشته شده توسط مسیح در پنجشنبه دهم فروردین 1391  |
 
مادرم؛

شیر سپیدت را به کامم مریز

بگذار ارمغان سینه سیاهت بر رخسارم چکیده گردد

بگذار درونم سیاه باشد برونم سپید

زیرا قرن ما قرن سپیدچهرگان سیه دل است...



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مسیح در شنبه بیست و نهم بهمن 1390  |
 
 
بالا
<> <>