وقتی میبردنم اتاق عمل خانمه یواشکی
زیر گوشم گفت:"دختره یا پسر؟"
برگشتم بد نگاش کردم! "خانوم! چی
میگی؟ من اومدم اینجا دماغمو عمل کنما!"
"آها! گفتم هیچی معلوم نیست!"
"وای وقتی میبردنم اتاق عمل بهشون
گفتم اگه الان بهم بگن زنده موندنت پنجاه پنجاست؛ من میرم تو، عمل میکنم!"
............................................
اینها افاضات دختر عمه گرامی بود. دیشب
وسط مهمانی.
من یک ور ذهنم پیش "خداحافظ گاری
کوپر" بود و یک ور ذهنم مثل آدمهای کودن هی با خودش تکرار میکرد:"من
اینجا چه کار میکنم؟!"
البته مهمانی آنقدر شلوغ بود که کسی
نفهمد من کتاب دستم است.
دختر عمه "جان" ادامه میدهد!
"وای! اولین بار که با دماغ عمل
شده رفتم تو خیابونو هیچوقت فراموش نمیکنم! فریدون باهام بود! گفتم فری داره سرم
گیج میره دستتو بده من..."
"راستی مسی، شنیدم تو هم میخوای
دماغتو عمل کنی. خیلی باحاله! عمل کن!"
یک لحظه احساس میکنم همه نگاهها ریخت
روی سرم. یواشکی کتابم را کنارم قایم میکنم و بریده بریده میگویم :"بله،
البته عمل من فقط زیبایی نیست. چنتا مشکل دیگه هم هست که دکتر گفته به ناچار
زیبایی هم باید باشه."
"دیوونه! چه فرقی میکنه! واای!
ماه میشیا!"
.......................................................
هیچ چیز نمیگویم. قیافه اش را قبل از عمل جراحی دیگر نمیتوانم به یاد بیاورم.
یادم هست زیبایی بینظیر و چهره دخترانهایی داشت زیر این آرایش های غلیظ.
خب، بالاخره آدمیزاد است دیگر. امثال ناصرخسرو
و سنایی و... با یک خواب و یک سفر متحول میشدند توی قرن ما مردم با دماغ و شوهر و
دانشگاه رنگ عوض میکنند!
|
+| نوشته شده توسط
مسیح در پنجشنبه دهم فروردین 1391
|